rozalin تصویر پروفایل سوال زیر را مطرح کرده

چطوری دوست صمیمی من بشه؟

زمان پرسش: ۱۸ام شهریور ۱۳۹۳

سلام این یک هفته مدرسه ی ما کلاس پیش نیاز گذاشته بود امسال هم مدرسه ی من عوض شده.توی کلاس ما یه دختره هست که اسمش ستایشه.دختر خیلی خوب جدی،مهربون،عاقل و درس خونیه.من دوست دارم ستایش دوست صمیمیم بشه ولی نمی دونم این رو چطور بهش بگم….یا‌شایدم از گفتن این حرف خجالت می کشم…به هر حال هر روز ترس دارم که نکنه با کس دیگه ای دوست صمیمی بشه…از طرفی نمی تونم بهش بگم که با من دوست بشه…توروخدا کمکم کنید….

پاسخ شما ...

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • پاسخ دادن یلدا 8720:

    سلام

    • پاسخ دادن واقعا:

      زوتر مطرح کن وگرنه با یکی دیگه دوس میشه :rose: :rose: :rose:

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن فاطمه:

    سلام روزالین جون خجالت نداره که اول باهاش دوست شو اگه هم دوستی که چه بهتر بعد بهش بگو میای با هم دوست صمیمی باشیم ؟ زودتر اینکارو بکن چون دختری با این خصوصیات حتما بقیه دخترا هم دوس دارن باهاش دوست باشن چرا نمیتونی بهش بگی باهات دوست شه؟گناه که نمیکنی میخوای مث خواهر با همدیگه باشین موفق باشی عزیزم :heart: :rose:

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن ملیکا:

    خب عزیزم این که کاری نداره بروجلو بهش سلام کن دست بده یه کم ازخصوصیات مدرسه قبلیت باهاش صحبت کن سرصحبت که بازبشه کم کم باهم صمیمی میشید درضمن خجالت براچی اونم یکی مثل خودت نه بزرگتره نه کوچیکتربهش بگوازش خوشت اومده اونم حتماچیزی میگه دیگه ازدوستاش و… موفق باشی خبرم کن ببینم چیکارکردی :yes:

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن p@r!sa:

    نمی تونم……. :cry: :cry: :cry: :cry:

    • پاسخ دادن A.S:

      ببین منم تجربه تورو داشتم به نظرم یواش یواش بهش نزدیک شو منم یک کسی رو مثل تو برای دوستی انتخاب کردم هرروز بهش سلام میکردم و احوالپرسی و بعد کم کم سر صحبت رو باز کردم یک ماه نشد که دیدم تا حالا دوستی به این صمیمیت با خودم نداشتم و با به راحتی دوست صمیمی شدیم امیدوارم شما هم موفق باشید

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن ملیکا:

    رزالین گلم :rose: یه نکته دیگه ،اگه میخوای دوستای خوب بیان سراغت وباهات صمیمی بشن رفتارخوب داشته باش مثل ستایشی که ازش نام بردی اون وقت همه دخترای خوب دوست دارن باهات صمیمی بشن .موفق باشی عزیزم :bye:

  • پاسخ دادن مارال:

    فدات اجی غصه نداره که :cry: :cry: اعتماد به نفست باید دویست باشه لطفا اعتماد بنفستو بالا ببر فدات :heart:

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن p@r!sa:

    بچه ها یه خبر…
    ستایش شده هم سرویسی من!!
    زنگ تفریح ها همش با هم میریم بیرون و با هم دوست صمیمی شدیم :yahoo: :yahoo: :yahoo:
    ممنون از راهنمایی هاتون :heart: :heart: :heart:

    • تصویر پروفایل
      پاسخ دادن giveki:

      خوش بحالت من از هر کی خوشم اومده نتونستم باش دوست شم مثل تو بودم

    • پاسخ دادن سایه:

      خوش به حالت.دوست من با یکی دیگه جلو چشام صمیمی شده

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن hosna:

    کاش تنها دغدغه ی من هم همین مسائل بود..قدر این لحظات رو بدون.. :cry: :cry: :cry:

  • پاسخ دادن anahita:

    از چیزای کوچیک شروع کن مثلا می تونی به گذروندن یه زنگ تفریح باهم دعوتش کنی یا از معلمتون بخوای که پیش هم بشینین یا با چیزای ساده ای که خودت درست کردی می تونی نظرشو جلب کنی.
    راستش من همین کارو رو یکی از دوستام که الان صمیمی ترین دوستمه امتحان کردم الان هشت ساله باهم دوستیم
    من که امتحان کردم جواب داده

  • پاسخ دادن حورا:

    سلام
    من آدمیم که خیلی اهل رقابتم و درسخونم ،صادقانه بگم گاهی وقتا واقعا به کسایی که از من بهترند حسودیم میشه و من تمام تلاشمو میکنم که از اونا بهتر باشم اما حسادتم به معنی این نیست که بخوام طرفو خراب کنم یا اونو به زمین بزنم بلکه دلم میخواد همه چی عادلانه باشه و با تلاش خودم بطور صحیح به دست بیارم ،فوق العاده احساساتیم به طوری که منطق واقعا در من صفره ،اعتماد به نفسم هم صفره و سر کوچکترین چیزی غمگین میشم و در عین حال نمیتونم از خودم دفاع کنم و همیشه سوژه ی کلاس و مدرسه هستم ،سال سوم ریاضیم ،اصلا سرزبون دار نیستم و چیزی که حقمه نمیتونم ازش دفاع کنم و همیشه مورد تمسخر دیگران قرار میگیرم ،پارسال توی کلاس با یکی همکلاسی شدم ،هیچی راجع بهش نمیدونستم اصلا هم در موردش کنجکاو نبودم ،طرف آدمی بود که خیلی تودار بود با همه صادق و رک بود جلوی هیچ احد و ناسی رو در بایستی نداشت ،درسشم خیلی خوب بود و بهش حسودیم میشد نیم سال اول اون رتبش از من بالاتر شد اما من تو ترم 2 ازش نه تنها جلو نزدم بلکه رتبه ی اول کلاس شدم ،دوستای زیادی دوروبرش بودن من همیشه از اینکه نمیتونستم جای اون باشم حسرت میخوردم اینکه نمیتونم دوستای صمیمی داشته باشم و خیلی چیزای دیگه …هم ازش بدم میومد هم دلم میخواست یه جورایی با هاش ارتباط داشته باشم تا اینکه امسال اومدم سوم نظرم به کل راجع بهش تغییر کرد ،امسال تابستون پدرش فوت کرد و من مثل خیلیای دیگه نمیدونستم ایم موضوع رو ،گفتم که آدم توداریه و به کسی اعتماد نداره ،دختر فوق العاده خوب و خوش بر خوردیه نمیدونم …با وجود اینکه پارسال باز منو مسخره میکردن برام قابل تحمل بود اما انگار انتظار کوچکترین توهینی رو از اون نداشتم ،امسالبعد از چند برخورد مشتاق شدم که بیشتر بشناسمش به طوری که دیگه کوچکترین حسودی به اون نمیکردم بلکه به دوستاش حسودی میکردم که ای کاش من جای اونا بودم و بهش نزدیک میشدم طوری شد که رفتاراتش منو شیفته ی خودش کرد و از هر دری میخواستم بهش نزدیک شم و صادقانه بگم به حدی بهش علاقه مند شدم طوری که دوست داشتم صمیمی ترین دوستش بشم ام گفتم که طرف حریم داره و هر کسی رو نمیتونه به راحتی وارد زندگیش کنه ،اینکه میگم دوستش دارم یه وقت فکر منفی تو ذهنتون ایجاد نکنه …بلکه اونو واقعا به عنوان خواهرم دوست دارم و حاضرم براش از زندگیم بگذرم تاثیر مثبتی تو زندگی من داشت و با رفتاراش باعث شد دروغیو که 6سال به مادرم گفتم و بابتش عذاب وجدان داشتم و احساس گناه میکردم و شهامتشو پیدا کنم و راستشو بگم و باعث شد اینطوری از بند افسردگی 6 سالم رها شم از اون حانیه ی دروغگو خلاص شم ،خیلی تلاش کردم که باهاش صمیمی شم برای همین روز تولدش واسش کادو خریدم و بهش دادم خودش از تعجب شاخ در آورده بود که من بهش کادو دادم آخه با هم هیچ سننی نداشتیم دو تا هدف از انجام این کار داشتم یکی سر قضیه ی پدرش خواستم احساس تنهایی نکنه و باعث خوشحالیش بشم یکیم اینکه سعی کنم رابطمو باهاش صمیمی کنم ،داشتم خوب پیش میرفتم که روز دادن کارنامه قرار شد بابام بیاد بگیره اما من گفتم بهش نیا چون دوستم داغداره و نمیخوام با دیدن تو جای خالی پدرشو حس کنه و ناراحت شه بنابراین قرار شد که مامانم بیاد اما اونم نتونست هیچی با پدرم صحبت کردم گفتم باشه بیا فقط به شرطاینکه کارناممو گرفتی زود برو که دوستم تو رو نبینه بابامم قبول کرد ولی از قضا و شانی بد تو ی روز کارنامه ما با هم روبه رو شدیم من به بابام اشره کردم که بره و خودمم رفتم سر کلاس ولی از قضا نگو بابام از اعتماد من به خودش سواستفاده کرد و رفت احساس واقعیمو به دوستم گفت و بهش گفت که من اول بهش گفتم برای کارنامه نیاد چون ممکنه دوستم دلش بشکنه ،زنگ تفریح که خورد اکیپ دوستای دختره اومدن پیشم و بهم گفتن که آره بابات داره با دوستت صحبت میکنه منم ترسیدمکه چی میگه نکنه بابام حقیقتو به دختره بگه که دوستم بهد از پیش باباماومد پیش من من بهش گفتم بابام بهت چی گفت که اون گفت راجع به درست از من پرسید اما بعد از اینکه دوستاش رفتن و تنها شدیم بهم گفت که بابام همه چیو بهش گفته من خیلی از دست بابام ناراحت شدم اون موقع حس کردم که روم آب جوش ریختن و بهد گریم در اومد از دوستم عذر خواهی کردم بهش گفتم که قصدم دلسوزی نبوده بلکه چون شخصیتت برام ارزش داشت و دوستت داشتم این کارو کردم خلاصه اینارو گفتم و بهش گفتم که سوتفاهم نشه فقط غم تو رو غم خودم میدونستم این کارو کردم خواستم اینطوری خودمو تو غمت شریک کنم اونم بهم گفت منو بخشید و از دستم ناراحت نیست بعدشم بهم گفت که فکر نمیکردم آدمی به این خوش قلبی وجود داشته باشه خلاصه این قضایا تموم شد ولی من عذاب وجدان شدیدی داشتم که باید لال میشدم و به بابام نمیگفتمو از اینجور حرفا و همش خودخوری میکردم و گریه کار هر روزم شده بود از طرفی با وجود اینکه به من گفت منو بشید نمیدونستم چرا باز غمگین بودم و از روبو رو شدن باهاش شرم داشتم همش افکار منفی به سرم میومد که نکنه فکر کنه کادوی تولدشو واسه ی دلسوزیم گرفتم ،نکنه از من متنفر شده باشه نکنه دیگه هیچ وقت نتونم با هاش صمیمی شم و از اینجور حرفا …این افکار واقعا منو آزار میده و از خودم نا امید شدم که دیگه نمیتونم دلشو به دست بیارم ؛حس میکنم دوستم نداره و از من متنفره و اینکه تمام تلاشام برای صمیمی شدن با اون بی فایده بود واقعا نمیتونم از فکرش در بیام …البته اینم بگم که آدم منطقی و با فهم و شعوریه و مشکل اینجا منم ،احساساتی بودنم نمیذاره درست فکر کنم و کاملا افسرده و غمگینم درسته هنوز باهاش به بهونه ی درس زنگ میزنم و باهاش حرف میزنم یه بار زنگ زدم و باهاش دردودل کردم و یه سری از رازهامو بهش گفتم اونم راجع به پدرش و خاطراتش با اون با من حرف زد ،نمیدونم به نظرتون اون از درون منو بخشیده یا هنوز ازم دلخوره به نظرتون باز میتونم بهش نزدیک بشم و دوست صمیمیش شم ؟باورتون شاید نشه ولی دوستی با اون از هر چیی تو این دنیا برام مهمتر شده حتی کنکور…بهم بگید چی کار کنم چطوری دلشو دوباره به دست بیارم و کاری کنم که غم هاشو فراموش کنه ؟میدونم زیاد پر چونگی کردم واقعا شرمنده ولی تو رو خدا بهم جواب بدید اصلا خیلی داغونم و امسالم نهایی دارم اصلا تمرکز انجام هیچ کاریرو ندارم ….

  • پاسخ دادن سایه:

    سلام
    من وقتی چهارم ابتدایی بودم یه دختر جدید اومده بود مدرسمون که اسمشم پریسا بود.دوستیمون به یه دعوای بچه گانه شرو شده بود.ما دو سال باهم خیلی صمیمی شدیم اونقدر که بدون هم نمی تونستیم زندگی کنیم . پنجم هم باهاش تو همون مدرسه دوست بودیم اما من سال ششم از اون مدرسه رفتم،ولی تو آبان ماه دوباره برگشتم مدرسه خودم.یه هفته نشده بود که برگشته بودم، یهو دیدم این پریسا با یکی از همکلاسی های خودم که اسمش زهرا هس دوست شده به حدی که دوست صمیمی 2 سالشو فراموش کرده. بعد من واقعا خیلی ناراحت شدم و دعوا کردیم.ینی دوستیمون با دعوا شرو شد و با دعوا تموم شد.الان اون دوست صمیمی زهراس و منم دوست صمیمی مریم.ولی…. همیشه چشماش تو چشمای منه. اصلا نمی دونم چی کار کنم عزیزم تو هم منو کمک کن :unsure: :dislike: :wacko:

  • پاسخ دادن kimia:

    سلام منم مثل تو امسالیه دختری رو توی کلاسمون دوست دارم ولی ما باهم خیلی دعواها میکردیم و حتی یک ماه باهم قهر بودیم ولی گذاشتم خودش بهم بگه دوست دارم و غرورمو زیر پاهام نذاشتم شما هم صبر کن و ببین بهت میگه دوست دارم امید وارم باهم دیگه خوش باشید

  • پاسخ دادن نگار:

    سلام من نگارم راستش میخوام با یکی از دوستای معمولیم دوست صمیمی بشم و خجالت میکشم چندبار جلو رفتم ولی وقتی توی چشمام نگاه کرد نتونستم … تو رو خدا کمکم کنین :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

  • پاسخ دادن setatesh:

    چه خجالتی داره برو جلو هر چند منم با این مشکل مواجه شدم

  • پاسخ دادن ناشناس:

    راسیروش قران بخون جلو چشمش باش

  • پاسخ دادن Anis:

    سلام من یه مشکل بزرگی دارم تروخدا کمک کنید،یه دوست دارم مثل ابجی دوسش داشتم و دارم ولی نمیدونم چی شده باهام قهره و میگ ازم متنفر نمیدونم چی کار کنم دوباره باهم باشیم

    • پاسخ دادن رها:

      مگه جی کارکردی ؟که ازدستت اینقدعصبانیه که بهت میگه ازت متنفرم

  • پاسخ دادن sarina:

    سلام دوستان..من یه دوست داشتم به اسم مینا..7ماه بودکه باهم دوست شده بودیم..خیلی باهم صمیمی بودیم..تواین مدت چندبار الکی باهام قهرکردومنم چون نمیخواستم از دست بدمش ازش عذرخواهی کردم..اما اینبار سر چیزی که خودمم نمیدونم باهام قهرکرده..منم دیگه نمیتونم غرورم روزیر پام بزار واونم انقدر مغروره که عمرا پا پیش بزاره..الان نمیدونم چه کارکنم..دارم دیوونه میشم…توروخداکمکم کنید..

  • پاسخ دادن رضا:

    منم همین مشکلو دا رم اسمش ابولفضله عاشقشم نمیتونم بهش بگم بامن صمیمی شو ولی سعی میکنم بارفتار هام اینو بهش بگم : :cry:

  • پاسخ دادن رضا:

    توروخدا به منم کمک کنید تا بتونم باابلولفضل عزیز ترواز جانم دوست شم

    :dislike:

  • پاسخ دادن lily:

    عزیزم کاری نداره تو باید با ترسد رو به رو شی و بهش بگی که با من دوست شو بعد که باهاش دوست شدی نزار با کسی در حد صنیمیت دوست شه یا چمیدون خودت فکر کن من فقط یادمه که دوست صمیمیم مقنعمو کشید بو بعد کلی داستان دی ه :whistle:

  • پاسخ دادن رضا:

    ممنون ازراهنمایی تون :rose:

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن melon:

    من فکر میکردم فقط من این مشکلو دارم ولی همه از اینجور مشکلا دارن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  • پاسخ دادن فرشته تنها:

    سلام بچه ها ازتون میخوام یه کمکی بهم بکنین من امسال بایکی دوست شدم که خیلی خوبه یعنی خیلی ها الان یه هفته هست باهام دوستیم ومنم اونوخیلی دوست دارم یعنی این دوستداشتن منوکسی نمیفهمه ماهرروزکه همو میبینیم هم دیگروبغل میکنیم خیلی راحت دوست شدم ولی اون درک نمیکنه فک میکنم به زورباهام دوسته نمی دونم چشه مندم چه طوربهش بگم به جزاون من هیچم به نظرتون من بهش چی بگم که عشقشونسبت به خودم جلب کنم؟خواهشاج بدین من منتطرم ممنون :-(

    • تصویر پروفایل
      پاسخ دادن maryam goli:

      به نظر من تو داری یکم زیاده روی میکنی یه مدت که نسبت بهش بی تفاوت تر باشی و ینی درواقع کمتر با هم باشین مطمئنا اون بیشتر بهت احساس نیاز پیدا میکنه

  • پاسخ دادن یه دوست:

    هعععععععععععععععععععیییییی :cry: ..
    خدا…
    منم یه دوست دارم که جریانش خیلی ازین چیزا بیشتره…
    اون از کلمه‌ی صمیمی متنفره…و خییییلی هم مغروره..
    بعضی وقتا مطمین میشم دوستم داره..ولی بعضی وقتا فکر میکنم بهم هیچ احساسی نداره…
    قبل از منم یه دوست داشت (که دوست مشترکمون و الانم همکلاسیم) اونم جریانش مثل من بود و بهش گفت عاشقشه(فکر مکر بد نکنین) ولی همین دوستم آبروشو برد و باهاش یه دعوای جانانه کرد و دورشو خط کشید…
    منم میترسم مثل اون دوستم بهم بیاد..خیلی میترسم..همش واسه اون روز اشک میریزم که مطمینم اون روز هم میاد و نوبت منم میشه…
    خواهش میکنم کمکم کنین..
    الان دوساله که همکلاسیم و من این احساسو بهش دارم….پارسال هر روز می‌شستم گریه میکردم واسش چون پارسال خیلی کم با هم بودیم..ولی امسال با هم میایم و میریم بیرون زنگ تفریحا..بقیه‌ی دوستای نزدیکمم میدونن این جریانو..حتی همونم که قبلا عاشقش بود(اونم دوست نزدیکمه)..اونا معتقدن که اونم منو دوست داره چون میگن بعضی از رفتاراش ضایع است که نشون میده دوستم داره..بیشتر اوقات سعی میکنه به یه بهانه‌ای بغلم کنه.. :rose:
    ولی خیلی مغروره و خیلی هم بی اعتنام میکنه..
    مشکلم اینه که با هم راحت نیستیم و اینم نشون دهنده‌ی اینه که میدونه دوسش دارم…دوستای دیگمون یه تیکه هایی میپرونن بعضی وقتا به شوخی..
    به خاطر همینه که میگم میدونه و دوسم داره ولی رفتاراش خیلی آزارم میده.. :cry:
    تازه ها هم رفته نشسته (پیش اون که بهش گفته بود عاشقشه و باهاش دعوا کرده بود) الان فکر میکنم به اون علاقمند شده دوباره..و دارم از حسودی و نگرانی و دلواپسی میمیرم..
    شاید تمام فکر و ذکرم شده و تا اون نباشه نمیتونم خوب درس بخونم.. :scratch:
    ولی این دوست داشتن فقط یه دوست داشتنه از سر دوستی و نه از لحاظ دیگه‌ای :wacko: ..مثل یه خواهر.. :cry: :cry: :cry:

  • پاسخ دادن vahedah:

    چطورمیتونم اون چیزایی روکه ازسایت دونفره واسم فرستادن مشاهده کنم :cry: :cry: :cry: هرکاری میکنم بلدنیستم

  • پاسخ دادن شیما:

    سلام من ی دختر ۱۴ ساله دارم خودمم ۳۱ سالمه میشه کمکم کنید دخترم عادت ماهانه شده و خیلی گریه میکنه و میترسه کمکم کنید

  • پاسخ دادن Bita:

    سلام عزیزم من تمام حرف های افرادی که کامنت گذاشتن رو قبول دارم اما همیشه حواسط باشه که زیادی بهش نچسبی این کار اولا باعث میشه که اون اگه ازت خوشش نمیاد از سر رو دروایسی باهات دوست شه هم این که شخصیت خودتو پایین میاری موفق باشی

  • پاسخ دادن ????????????????????Atena:

    من توی کلاس بایه دختر به نام پارمیدا دوست صمیمی ام و کنار هم می شینیم ، ما از سال قبل باهم دوست شدیم،
    یه دختر به نام عسل هم تو کلاسمونه و عاشق پارمیدا است مثلا هر وقت من زنگای تفریح با پارمیدا می رم حسودیش میشه …… من تو این دو سال که با پارمیدا آشنا شدم هر دو سالش کنار اون می نشستم و بغل دستی من بود.
    عسل 4 ساله که باهاش دوسته و قبل از اینکه من به این مدرسه بیام صمیمی ترین دوست پارمیدا بوده.من دوست دارم پارمیدا مال خودم باشه و نمی خوام با عسل باشه و وقتی پارمیدا با عسل می گرده باهاش قهر می کنم . عسل به من میگه: (تو از وقتی به این مدرسه اومدی رابطه منو پارمیدا رو کم کردی و تو خیلی حسودی و می خوای بین منو پارمیدا جدایی بندازی .) دو هفته آخر سال قرار شده عسل کنار پارمیدا بشینه اما من نمی خوام از پارمیدا جدا شم با این که دو ساله کنارش نشستم اما عاشقشم و نمی خوام اون با عسل بشینه چون بهشون حسودیم میشه و فکر می کنم منو فراموش می کنه. چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟

  • پاسخ دادن MEHRSA❤????:

    من جای شما بودم راحت میرفتم میگفتم چندوقته که من از شما خوشم اومده چون خیلی دختر خوبی هستی میشه باهم دوست شیم جرعت خیلی چیز خوبی ابجی.مطما باش که وقتی چند وقت از دوستی تون بگذره میشین دوست چندینو چند ساله ولی فکر اون موقعه رو هم بکن وقتی دوست صمیمی هم شدین جدا شدن از هم زیاد سخت نباشه چون من الان درگیرشم قربونت برم بای????❤

  • پاسخ دادن Omidreza.cr7:

    منم مشکلم اینه که بایکی دوست شدم تومدرسه امانمیتونم پیش دوستاش برم پیشش خجالت میکشم باهاش دوستما امانمیتونم باهاش صمیمی بشم کمکم کنید.