anar تصویر پروفایل سوال زیر را مطرح کرده

خواهش می کنم کمکم کنید دیگه نمی تونم…

زمان پرسش: ۲۸ام مرداد ۱۳۹۴

من الآن یه نوجوان هستم.یه مشکل اساسی دارم که سه ماهه که داره اذیتم می کنه.من هر روز(بیشتر شب ها)فکر های عجیب و غریب می کنم.از زمین و زمان می ترسم.دیگه نمی تونم از مادر و پدرم دور بشم.می ترسم وقتی من پیششون نیستم،یه اتفاقی براشون بیفته.نمی دونم،فکر می کنم اگه یه وقت اون ها پیش هم تنها هستن،یه دفعه ای یه نفر بهشون حمله کنه یا یه دفعه ای یه بمب اون جا منفجر بشه و من اون ها رو دور از جون،از دست بدم.یک ترس دیگه هم که دارم،اینه که صبح بیدار بشم ببینم تو یه ساختمون دیگه هستم یا از یه جای ترسناک سر در آوردم.یا یه روز بیدار بشم ببینم که فراموشی گرفتم.قبلا خیلی دوست داشتم از خونه بزنم بیرون و تنهایی برم خونه فامیل و آشنا ها.ولی الآن دیگه نمی تونم چون دیگه می ترسم بدون پدر و مادرم جایی برم.دیگه از بس که ترسیدم،نتونستم از تابستونم استفاده کنم.اصلا ازش لذت نبردم.دقیقا هم از وقتی مدرسه ها تعتیل شده این جوری شدم.با خودم می گم یه کوچولو تعطیلی داشتم،اونم سر این چیزا حروم شد.خیلی ترس های دیجه هم دارم.مامانم هم میگه تو نیازی به مشاور نداری اگه خودت واقعا احساس می کنی احتیاج داری می برمت.ولی من خودم هم به نظرم بهتره نرم.راستیتش معلمون هم خیلی آدم خوبی نبود.خیلی اذیت کرد.من خودم آدم مؤمنی هستم.هر شب قرآن می خونم.ولی فقط چند تا از ترس هام از بین رفته.حالا من دارم از شما کمک مث خوام که چیکار کنم چون دیگه نمی تونم راحت زندگی کنم.دیگه واقعا خسته شدم.خواهش می کنم زود تر جواب سوال منو بدید چون دلم می خوادزود تر از این وضعیت راحت بشم.

پاسخ شما ...

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن civi:

    انار عزیز این افکار و رفتارای شما به خاطر دوره حساس نوجوانیه این افکار برای بقیه هم پیش میاد ولی مقدارش باهم فرق میکنه !برای راحت شدن ار این افکار بیشتر زکر بگو خدا تو قران میگه الا به ذکر الله تطمئن القلوب
    همانا با ذکر خدا قلبها ارام میگیرد ! امتحان کن
    در ضمن فکرتو در گیر کارای هنری یا درسات کن اگرم مشکلت برطرف نشد به یه مشاور سربزن !چون ممکنه مشکلت خیلی حادتر از اون باشه که فکر میکنی !
    موفق باشی عزیزم

  • پاسخ دادن مریم:

    سلام دوست عزیز.
    من فوق لیسانس روانشناسی دارم و بهت پیشنهاد میدم حتما پیش یه مشاور برو و ازش بخواه به یک دکتر روانپزشک خوب معرفیت کنه.الان موقع خوبی برای درمانه ولی اگه دیر بشه و سن بلوغ بگذره درمان سخت تر میشه. به نظر من تو نیاز به درمان جدی داری.

  • تصویر پروفایل
    پاسخ دادن جودی دمدمی:

    پیش مشاور برو خب :heart: :heart: :heart:

    • تصویر پروفایل
      پاسخ دادن Alaleh:

      آخه مشکل اینه که مادرم منو خوب درک نمی کنه می گه اگه خودت خواستی بری می برمت ولی رفتی اونجا می خوای چی چی بگی. :cry:

      • تصویر پروفایل
        پاسخ دادن خانم خونه:

        حتما پیش روانشناس برو تا دیر نشده،این یه نوع بیماری عزیزم باید درمان شی وگرنه وضع بدتر میشه

  • پاسخ دادن نگین:

    عزیزم به مادرت بگو من به یک روانشناس احتیاج دارم اگه گفت چی میخوای بگی بگو خودم میدونم چی بگم اگه بازم گیر داد که نه بگو مشکلت رو واضح بگو بعد بگو اینا رو میخوام بگم احساس هم میگنم خیلی به روانشناس احتیاج دارم با زبونت یه جوری قانعش کن که ببرتت . حتما پیش مشاور برو عزیزم منم یه همچین مشکلی یه جور دیگشو داشتم ولی سعی کردم بهش فکر نکنم اما فکر کنم تو باد بری دکتر چون سن تو سن خوبی نیست شاید نتونی به راحتی بهش فکر نکنی .

  • پاسخ دادن zgh:

    انار جان درکنت میکنم اخه منم یک نوجوان هستم و همین حس رو دارم راستش من وقی پیش مامان بابام نیستم همین حس رو دارم :-) اگر تو هم مینجور هستی بهتر بیشتر با مامان بابات باشی و نیاز هم به روانشناس نیست

  • پاسخ دادن فریبا:

    سلام عزیزم خوبی ؟؟
    منم سه سال پیش همچین مشکلی رو داشتم ولی یه جور دیگه بایست حتما حتما تو اتاق مامان و بابام بخوابم حتی بادمه دست مامانمم باید تو دستام نگه میداشتم تا بخوابم نه مشاور نه روانپزشک نه روانشناس هیچ کدوم نرفتم خودمو مشغول میکردم تا کم کم رفع شد برو سراغ کارهای هنری خلاقیت به خرج بده مثلا یه شالو کلاه میخوای ببافی تو ترکیب رنگ خلاقیت نشون بده و… خلاصه ساعت ها خودتو مشغول کاری کن تا خسته بشی و بعد قصد کنی که به رخت خواب بری اگه خسته نباشی فکرهای بیخود میاد سراغت تو طول روز خودتو خسته ی خسته کن حتی اگه لازمه عصر ها هم استراحت نکن

    امیدوارم زودتر موفق بشی

  • پاسخ دادن زینب:

    سلام عزیزم.اگه مادرت اجازه نمیده که پیش مشاور بری خب میتونی پیش مشاور مدرسه بری.اگر ندارید بهتره به پدرت بگی تا حتما ببرتت.ذکر لا اله الا الله رو هیچ وقت فراموش نکن.باعث آرامش میشه.نگران مادر و پدر گلت هم نباش.اونا در امنیت کامل هستند.مثل بقیه.مثل پدر مادر همه ی ماها.اونا هم آرامش و آسایش دارن و امنیت دارن.نگرانی باعث میشه که خودت اذیت بشی.اما من از خونواده شما خبری ندارم و نمیدونم که خدایی نکرده مشکلی دارین یا نه.اما ممکنه بخاطر اون ها روی تو این تاثیرو گذاشته.آیا توی خانواده اشنا یا دوستی برای پدر مادرشون مشکلی پیش اومده بوده و تورو تحت تاثیر قرار داده؟هرچند امیدوارم مشکلت زود حل بشه و من برای دیدن جوابت چن روز دیگه سر میزنم.فعلا خدانگهدار عزیزم. :bye: :heart:

  • پاسخ دادن مریم:

    یه ذره که ازشون دور باشی کلا بی خیال میشی من خودم 5 ساله که پدر و مادرم از هم جدا شدن و پیش مادرم زندگی میکنم توی تهران اما پدرم شمال زندگی میکنه و یه سال در میون میبینمش و الانم دیگه عادت کردم…
    البته تو وضعیتت خیلی فرق داره…